کِــلــکِ خـــیـــال
مــیـخواهـــم افـکـار خــدا رابــدانــم ...... بـقــیـه چــیــزهــا فـقــط جـزئـیـاتـنــد !.
گاهی اوقات دوست نداری با خیلی چیزهای نا تمام رو به رو شوی.دلت می
خواهد .. بی توجه از کنارش رد شوی .. اما .. خب نمی شود. رفته و خودش را جا داده بین سلول های وجودت..! آنقدر که بتوانی وجود خیلی چیزها را خط بزنی و بشوی یک بی خیال به تمام معنا. خیلی از چیزهای زندگی ام .. بخشی از سلول های بدنم را تشکیل داده .. فقط یک جابه جایی کافیست تا وجود من هم بی معنا شود.خیلی از آدمها .. افکار..رفتارها .. خوب یاد گرفته اند چطور در وجودت رخنه کنند..و هر لغزشی از سوی تو جرم محسوب می شود.! . آن موقع هایی که بچه بودم و بی خیال و بی محابا از کنار دیگران رد میشدم .. آن موقع هایی که باد از زیر موهایم رد میشد و دست و پایم را یخ زده قلمداد می کرد و من در خیالات کودکانه بزرگ شدن را هیجان انگیز تصور می کردم .. تصور این آدم بزرگ بودن و مشکلاتش را نمی کردم...من آن موقع ها احساس خوشبختی می کردم .. اما حالا نمی دانم چرا به زور آدمها کمرنگ شدن رویش می پاشند و اصلا یک لحظه فکر نمی کنند که این زندگی من است .. به آنها ارتباطی ندارد. تمام کائنات دست به دست هم می دهند برای برآورده شدن آرزو های من .. اما یک مشکل این میان هست .. مَردم نمی خواهند و این یک سئوال بزرگ برای من است .. همچنان. ته نوشت1:باید خیلی خاص باشی .. نه؟ ته نوشت 2:بی خیال ... من برای آرزوهام زنده ام .. حرفهای دیگران سر سوزنی در من تاثیر نداره.. (همه اینو میگن ولی موقع عمل که میشه ....درجا زدن شروع میشه...اونوقت.. !! ) مخاطب خیلی خیلی خاص: کاش با تو نبودن را یاد می گرفتم اما......!! مدرسه نوشت:معلوم نبود معلم برنامه نویسی مون دوشنبه این هفته چی توی صورت من دیده بود ..مدام بهم می گفت: حدیث ... بیا پای تابلو این مسئله رو حل کن !(یه تنه همه رو حل کردم..بچه های کلاسم که ... !!!!) ته نوشت 3:همه رو برق می گیره ...................... مارو زیر شلواری ادیسون. ته نوشت 4: فهمیده
بودن به این معناست که....بدانی،دقیقآ کجاها باید ....خود را به نفهمی بزنی..!! ته نوشت5 : و ... استرس همچنان روند صُعودی خودشو طی می کنه.(شده ام +بی نهایت..اینروزها هیچ کس .. از هیچ راهی مرا نمی فهمد.) معنای خلاء از اکنون تا به فردا های عمر نامعلوم من برایم همیشه ..
ملموس بوده .. ! تو خلاء را چه معنا می کنی ؟ ... من هرروز ِ روزهای بودن گنگم را در این گیتی ِ پهناور این معنا می کنم . فضای
به ظاهر باز اطراف من حق همه کاری را به من می دهد .. اما در باطن من فقط حق یک
زندگی ساده و بی تفاوت را دارم که یک مغز کرخت هم آنرا زود می پذیرد و فراموش نمی
کند روزهای تکراری عمرش فقط مرور گذشته ی تلخی ست که مجبور به بازی در نقش آن است
. اما من از چنین تفکری بیزارم.خداوندی که خلقت مرا در عرش پروردگاری اش
وادار به سجده ی فرشتگان کرد و مرا اشرف مخلوقات نامید .. حاضر به این تئوری ساده
نیست. او مرا دوست دارد چون میداند من از آنچه که فکرش را می کنم توانا ترم .. چون
یک روز .. یک جایی .. یک وقتی نفسش را در گِل وجود من دمید و این روح بزرگوار من و
هر آدم دیگر در این گیتی سراسر مبهم از اوست ... ! بی دلیل نیست که روزی به سویش باز خواهم گشت.او مرا بوجود آورده.مانند
یک کودک که با ساختن یک عروسک در کنار مهربانی
دلش از وجود خودش برای او زندگی می کند و در خیال کودکانه اش آنرا زنده تصور می کند
و با دستانش او را تکان میدهد.این خدای رحیم .. به ناراحتی راضی نیست..روزی پدرو
مادر بشریت را درون بهشت گذاشت و آسایش و راحتی را برای آنان بوجود آورد. بعد با
یک امتحان ساده به آنان فهماند ... راحتی ها بعد از سختی هاست..! دوست دارم روزی که پیش آن خالق مهربان برگشتم .. وقتی از من پرسید روی
آن زمین چه کردی .. با افتخار پاسخ دهم : هر کاری غیــر از هوس های بچه گانه ی
مردم از خود راضی. و چقدر خوب است .. سربلندی ... از امتحان یک عمــر ماندن در تاریکی
مطلق. ته نوشت ها: ته نوشت1:این چیزو خیلی دوست دارم....(سربلندی)! ته نوشت 2 : تو مسیر کنکور به خیلی چیزا اعتقاد پیدا می کنی. ته نوشت 3 : بیاین ماها سعی کنیم از این خصلت بد به اسم :" از
خود راضی بودن " دست برداریم. ته نوشت 4:اینروزا آرامشم دوبرابر شده...... اینروزها کمتر حرف میزنم
... بیشتر فکر میکنم و نگاه ... چقدر خوبه! . بی ربط نوشت:کسایی که راجع به پست هام نظر بدن میام وبشون..... در غیر
این صورت .. شرمنده! باز به وصل خیال تو دل به جاده تنهایی زده ام وکوله بارم پر از یاد توست تا مبادا دراین جاده غریب گم شوم چه جاده غریبی است نه پیچی نه میدانی نه چهارراهی نه پلیسی فقط هراز گاهی تابلو ای را لمس کرده ام فاصله تا مقصد را نشان می دهد و روی آن حک شده: فقط یک عمر کیلومتر... پرده
کنار می رود آغاز
می شود رقص ، سن، به نوازش پاهای تو و هم
همه ی تماشاگران و نور خاموش
می شود چشمان من برای
تو دست می زنند... و من گوشه
ای در تاریکی گم می شوم...! چشمان
تو روی من بسته می شود..! نور
روی تو فید...! نعره
می کشد سکوت.. پرده
سوت می کشد و صحنه....! از
تو خالی
ست...! و من
زیر سِن سکوتم
را آغاز می کنم....! ببخشید یه سوال فنی داشتم:من رو سیستمم دو تا ویندوز داشتم ..الان یکیشو حذفیدم ولی هنوز میاد بالا..میشه بگین مشکل چیه؟ ممنون ! مانند یک آلاسکای یخزده جلوی در مدرسه منتظر اتوبوسی بودم تا محض رضای
خدا مرا به خانه مادربزرگم که طی مذاکراتی قرار شده بود به آنجا بروم برساند... ده
دقیقه ای طول کشید و بالاخره یک اتوبوس قرمز رنگ که با خطی کوفی روی آن نوشته بود
میدان انقلاب دیده شد.با ذوق سوار شده و کارتم را زدم و ایستادم و نگاهم را برای
پیدا کردن یک جای خالی برای نشستن گردانم.اما دریغ از یک ذره جا آنهم فقط برای من... به ناچار با گرفتن میله ای چسبناک و زنگ زده بی خیال شدم.میله ی بدی
نبود . ولی انگار صد سالی بود که کار کرده بود ومربوط به دوران حکومت قاجار بود.ریخت
و قیافه اش مرا یاد آن دفترچه ی یادداشت فسیل شده ی دختــر خاله ام می انداخت که
هنوز که هنوز است با وجود نبود یک جای خالی برای نوشتن و چسباندن عکس های باربی و....
اما هیچ گاه از یاد و خاطر او فراموش نمی
شد.بی شک با ادامه ی این وضعیت دفترچه مذکور در آینده ای نزدیک به یکی از آثار
میراث فرهنگی بدل میشد. در همین افکار ولو بودم که چند خانم محترم که انگار علاقه ای به گرفتن
رژیم و اطلاعاتی راجع به تناسب اندام نداشتند وارد اتوبوس شدند.... آنهم نه یکی
یکی....بلکه دسته جمعی..و شروع به هل دادن من و چند تن از دوستان و هم کلاسی ها
کردند. باورود این بانوان گرامی احساس کردم هر چه اکسیژن در فضای اطرافم بود
خارج شد و حس خفگی به من دست داد.انگار ما ها که 4 تا هم بیشتر نبودیم آن میان به
گلابی شباهت داشتیم و اصلا انسان هم به حساب نمی آمدیم چه برسد به رساندن اکسیژن
به ما... داشتم خفه میشدم..نبود گازO2 و بدتر
از آن رعایت نکردن بعضی از این بانوان نسبتا محترم در امر رفتن به حمام و دود غلیظ
و بد بوی اتوبوس که انگار اشتباها به جای رفتن به بیرون به داخل می آمد به من
احساس رفتن به سوی دیار باقی را می داد. با سر حرفش را تایید کرده و به سرعت اگرچه مقصدمان همان جا نبود اما
به ناچار پیاده شده و یاد آن بانوان را به دست باد سپردیم.وقتی از اتوبوس پیاده
شدم احساس کردم از مادر متولد شده ام.در این مدت زندگی این بار اولی بود که به
اهمیت اکسیژن در زندگی پی برده بودم. "نتیجه ی اخلاقی: خدایا...به هر کس دوست میداری بفهمان که ادکلُن
کار حمام را نمی کند."

![]()

![]()

![]()

![]()
او![]()




در کنار این موارد از تمامی جهت های شمال و
جنوب و شرق و غرب و.... تحت پرس شدن بودم.یکی از دوستانم که مانند من صورتش در حال
کبود شدن بود آب دهانش را سفت قورت داد و با صدایی خفه انگار که زیر آب حرف میزد گفت:موافقی
ایستگاه بعدی پیاده شیم؟!


![]()

![]()
| Design By : HaDis |







